عشق جاويد
عشق يعنی با خدا تنها شدن
((فصل رهایی)) منو لینک کنین منتظرم
اینم آدرسش: http://faslerahaayi.blogfa.com/
من دیگه رفتم که فقط واسه کنکور بخونم
تو رو خدا واسم دعا کنین
درضمن عزیزانی که پیشنهاد تبادل لینک دادن رو لینک کردم
ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم شاید دوماهی یک بار اومدم
مطمئن باشید هر موقع اومدم حتما حتما به همه سر میزنم
علی یارتون
تو نیستی و من همیشه از این غمگینم
به یاد تمام خاطرات تلخ و شیرینی
که پس از تو تنها دارایی های من هستند
به یاد روز هایی که من و تو یواشکی پچ پچ می کردیم
و همین که مامان و بابا می آمدند بحث را عوض می کردیم
به یاد شیطنت هایمان
نه! تو فقط برادرم نبودی
بهترین دوستم بودی
من همیشه نق میردم
و تو همیشه کوتاه می آمدی
میگفتی: یک خواهر که بیشتر ندارم
چند ماه پیش تولدِ بیست و دو سالگی ات بود
و من تا صبح گریه کردم
به یاد تمام لحظه هایی که با هم خندیدیم
به یاد تمام لحظه هایی که با هم گریستیم
به یاد روزهایی که کنارمان بودی
که حالا دوستانت یکی یکی ازدواج می کنند
و تو زیر خروارها خاکی
امروز بیست و چهارم شهریور
بدترین تاریخ دنیاست
روزی که همه را ترک کردی و رفتی
دلم بهانه ات را می گیرد
آن روزهای آخر را به یاد می آورم
که آن بیماری لعنتی
تو را چطور زرد و رنجور کرده بود
و روزی که داشتی جلوی چشمانم پر پر میشدی
و من فقط می توانستم بایستم کنار و اشک بریزم
این برایِ هیچ کس سخت تر از من نبود
برادر نازنینم!
چند سالی است که تو نیستی
و من از این غمگینم
حتی زمانی که می خندم
امروز سالگرد مرگ توست
سالگرد تنها شدن من
و من همیشه ازین غمگینم
روزگارم عالیست
اهل کاشانم اما...
مادرم خسته ز من
دوستانم همه در مرگ و سکون
و خدایی که ز من دلگیر است
من مسلمانم اما
گل سرخم مرده است
جانمازم هم با من قهر است
اهل کاشانم اما
نمازم کدر است
اذانم گنگ است
کعبه ام گمشده است
حجرالاسود من ناپیداست
اهل کاشانم اما
مثل سهراب ندارم ذوقی
و ندارم هنری
چه خیالی ، چه خیالی.......می دانم
شعر من بی جان است
خوب می دانم واژه هایم همگی تکراریست
اهل کاشانم اما.....
نسبم را برده ام از یادم
باغ ما پشت هیچستان است
خانه مان هم جای احساس و گیاه و قفس و آینه نیست
خانه مان شاید تشنه ی عشق خداست
که به یک نیم نگاه ، عشق فواره کند
جای رفتن نیست
حبسم اینجا در دل ظلمت
عشق ، عرفان ، مذهب
در دلم کمرنگ است
تا ته کوچه ی شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتن
کار سختی است برای من کودک
اما.........
می روم تا ته آواز سکوت
گرچه تنگ است اینجا
و قفس ها همه محکم هستند
نردبان ها همه کوتاه شده
عشق سرگردان است
ذوق من کور شده
ادبم رفته ز دست
بینشم گم شده است
من ندیدم کاسه ی داغ محبت را
و گدایی را که آواز چکاوک می خواست
روشنایی ، نیلوفر ، آواز شقایق
هیچ یک پیدا نیست
گلخانه ی شهوت ، سردابه ی الکل
و فساد گل سرخ
دیگر اینجا زیباست
شعر من کوتاه است
کار من نیست گلایه از این شب زدگی های مدام
یا عوض کردن شعر سهراب
کار من شاید این است
که خودم را عادت بدهم
گرچه سهرابی نیست
باز هم حس جاریست
چشم ها را اگر از غم شوییم
زیر باران بروبم
ذوق ناپیدا نیست
کار ما شاید این است
که میان هنر و شب زدگی
پی احساس و لطافت برویم
اهـــــــل کــــــاشــــانــــم امــّــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا........من در این شلوغی و همهمه
تنها سکوت می کنم و گوش فرا می دهم
تمام طول سال را من می گویم و تو گوش می دهی
و حالا این منم که سراپا گوشم
تا تو بگویی
که کدامین صاحبخانه مرا اینگونه اکرام می کند با این همه بی حیایی ام
می دانم منتظری سکوت کنم تا لب به سخن بگشایی
آخر ناراحت کردن بنده توی مرامت نیست
به خصوص حالا و در این ماه که مهمان توییم
سکوت می کنم و تو بگو که
چگونه کوه با آن همه عظمتش در مقابل تو خاشع است و
من بی مقدار! سرکشم
حالا که درهای جهنم را بسته ای
و در این ماه فقط و فقط مهربانی
و نه جبار
من هم فقط و فقط با تو ام
سکوت می کنم تا تو بگویی با من بدی هایم را
سکوت می کنم
سکوت.............
صدایی را شنیدم که تو را می خواند
تازه اول صبح بود و من می خواستم حالا حالا ها بخوابم
وسوسه ی خواب های رنگارنگ مرا سنگین کرده بود و من...
دیروز خواسته یا ناخواسته خوابم برد
وقتی بیدار شدم دیگر هوا تاریک شده بود
و همهمه های نا مفهوم هنوز هم بود اما آن صدا...
دیر وقت بود اما من به امید طلوع فردا بازهم به خواب رفتم
همه به خواب رفتند...
اما وقتی بیدار شدم دیگر صبح نبود
می گفتند سالهاست که خورشید با زمین قهر است
و من به فکر روز قبل بودم که آن صدا...
براستی آن صدا از آن که بود ؟؟؟
که بود که تو را صدا میزد؟؟؟
از عمق نا پیدای وجودم صدایی برخواست
که ای صدا...
تو همانی که خورشید را دزدیده ای ؟؟؟
همهمه را سکوتی سنگین فرا گرفت
و او لب به سخن گشود
صدا اما صدایی از دور دست بود!!!
که می گفت من خود خورشیدم
همان که روشنی را برایتان آوردم
و شما خود نخواستید
صدایش کردم اما...
او دیگر رفته بود
و تنها یادش در خاطره ها ماند
از آن پس همه خود را به خواب زدند!!!
و من اما هنوز تو را می خوانم
با آنکه خورشیدت را به نزد خود خوانده ای
و دیگر هراسی از مسخره شدن ندارم
از اینکه آدمکهای این زمین خیلی وقت است با تو غریبی می کنند
و نمی دانند که خورشید هنوز هم می تواند باشد
به شرط آنکه چشمانمان را بشوییم
و او را ببینیم
آنگاه دیگر گله نمی کنیم که ما هستیم و او پشت ابرست
آنگاه می فهمیم که اوست که منتظرست و ماییم که باید ظهور کنیم
اللهم عجل لولیک الفرج
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگی ات را چشم کوچک من بسنده نیست
مور چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچکترین مور که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد....
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتی اذا مطلع الفجر
چاه از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است
سحر از سپیده ی چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست.
چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو_این کتاب خداوند_را از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت!
برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانه ی غم توست...
کدام وام دار ترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست.
دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من رو سیاه ماند
که در فضای تو به بی وزنی افتاد
هر چند کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک االله.تبارک الله
فتبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.
بی آنکه در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی
و می درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
و کوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
و ذوالفقار را باز می کنی
و ظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم.
اللهم عجل لولیک الفرج.
حالا ديگر با تنهايي هميشگي ام انس گرفته
به قول خودمان کنگر خورده و لنگر انداخته
تنهايي که ديگر دوست صميمي من است
چند روزيست گونه هايم بوي باران ميدهد
چند روزيست که دلم از يک نگاه زميني لرزيده
دلم هم براي همين است که بي قراري مي کند
آخر من عاشق تو هستم
مي گويند يک دل دو محبت بر نمي دارد
واما دل من...
نمي خواهم کفر بگويم من به جز تو
محبت که را دريابم
از که بخواهم مرا دوست بدارد جز تو
به که بگويم دوستش دارم که مرا پس نزند
و عشقم را به بازي نگيرد در اين زمانه ي بي رحم ومروت
تو تنها بهانه ي دل ابري ام و بارش باران چشمانم هستي
تو هميشه با من بوده اي و ديده اي که جز تو
به هيچ کس ديگر نمي نگرم
در مقابل
تو هم با وفاترين معشوق عالمي
تو هميشه در سختي هايم با من بوده اي
ومن نيز در عوض
تو را در شادي هايم از ياد برده ام
اما تو هيچ گاه گلايه نکرده اي که چرا
فقط موقع سختي به سراغ من مي آيي
چون مي داني که
هيچ گاه جز تو کس ديگري را نخواسته ام
ومي داني هرکجا روم باز هم به تو
فقط وفقط به تو محتاجم
چند روزيست که با خودم احساس غريبي مي کنم
تو اما...
تو باز هم شکوه نمي کني که چرا دل من
به يک جفت چشم زميني لرزيده
دلگير نشو آخر اين مرام يک آدم است
اين بشر دو پا شرم را ديگر سالهاست که
از ادبياتش حذف کرده
روزي که دل به تو سپردم
هيچ گاه فکرش را هم نمي کردم
روزگاري فرا رسد که سرم را
در مقابلت بالا بگيرم و بگويم
خدايا عاشق شده ام!
نمي دانم خوشحال مي شوي
يا دلگير
آخر مرام تو خيلي بيشتر از اين حرفهاست
و بزرگواري تو ناگفتني است
قبلها که مي آمدم از شوق نزديکي به تو مي گريستم
اما اکنون
اکنون اما از ترس از دست دادنت مي گريم
مگر مي شود مهرباني هاي بي دريغت را
ناديده گرفت
چه وقت ها که عاجزانه فرياد زده ام
دوستت دارم
و تو رويت رابرگردانده اي از من
تا باز هم فرياد بزنم تو را
تو را تمام اعضا وجوارحم فرياد مي زنند
با اينکه نازت را خيلي ها مي خرند
با اينکه خيلي بهتر از من ها
به تو ابراز عشق مي کنند
ولي تو باز هم ضعفم را به رخم نمي گشي
و آنها را توي سر من نمي زني
تو باز هم مرا دوست داري
با وجود آن همه عاشقان لايق تر از من
تو مرا بي بهانه
بي دليل
و بي دريغ دوست داري
و من اما...
من بي لياقت سيه رو
از تو کس ديگري را مي خواهم
و تو مي داني..
مي داني که هيچ کس
هيچ گاه
جاي تو را برايم پر نمي کند
من مي خواهم با اين عشق زميني
باز هم به تو نزديک تر شوم
همين بي قراري ها
تنها بهانه است
بهانه اي براي باز هم با تو بودن
بهانه اي که من تو را
باز هم صدا کنم
تو چشم هاي بي قرارم را مي بيني
که هميشه در جستجوي توست
اما چشم که فقط براي زمين است
توي آسمان ها دنبالت مي گردم
و توي دلم پيدايت مي کنم
با چشمانم منتظرت تو ام
اما تو
دلم را
با قدومت نور مي بخشي
خدايا!
دل تنگت شده ام
نکند با دلم غريبي کني
يک وقت خيال نکني
آن دوچشمان روشن
جاي تو راگرفته
نعوذ بالله
تو فقط جاي خودت را داري
براي هميشه
در دلم
و در وجودم
و من اين عشق را موهبتي مي بينم
تا باز هم دريابم که تو
هنوز هم با وجود آن همه بدي هايم
به يادم هستي
و مي خواهي نشان بدهي که دوستم داري
و من اين دل بي قرارم را
باز هم
مثل هميشه
فقط به تو مي سپارم
خدايا!
عشقت را بر من ببخشاي!!!!!!
يكي بود و يكي نبود اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم!
يكي داشت و يكي نداشت ، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست ، اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد ويكي نياورد ، اوني كه آورد تو بودي و اوني كه به هيچ كس جز تو و خدا ايمان نياورد من بودم!
يكي برد و يكي نبرد ، اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت ، اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوستت دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم!
يكي موند و يكي نموند ، اوني كه موند تو بودي ، اوني كه بدون تو نمي تونست بمونه من بودم!
يكي رفت و يكي نرفت ، اوني كه رفت تو بودي و اوني كه به خاطر تو ، تو قلب هيچ كس نرفت من بودم !
يكي رسيد و يكي نرسيد ، اوني كه رسيد تو بودي و اوني كه مثل كلاغ ها ، هنوز به مقصد نرسيده منم...!!!
| Design By : Night Melody |


